اولین پست سال 92
یه سلااااااااااااااااااااااااااااااام گرم به همه دوستای گلم که در نبودمون به ما سر زدن و جویای احوالمون شدن، یه عالمه دوووووووووووووووووووووووستتون دارم 
تعطیلات امسال ما خیلی خیلی طولانی شد و یه عالمه خبر دارم که کم کم باید بیام و براتون بگم 
اول از همه اینکه ما امسال هفت سین نچیدیم و به خاطر همین ایلیا عکس کنار هفت سین نداره 
ماجرا از این قراره که امسال تصمیم گرفتم هفت سینم سنتی باشه برای همین ترمه و ظروف سفالی گرفتم
به خاطر اینکه اقای ایلیا امسال بزرگتر شده بودن و دوست داشتن به همه چیز دست بزنن من سفره و آینه و قران و چیدم روی عسلی و بقیه ظروف هفت سین و بعد از آماده سازی داخل سینی چیدم و گذاشتم روی اپن تا نزدیک سال تحویل سریع بچینم روی میز، چشمتون روز بد نبینه!!! 10 دقیقه مونده به تحویل سال میثم جون داشت از کنار اشپز خونه رد میشد که تَنَش خورد به دسته سینی و همه چیز با شدت پخش شد رو زمین و شکست
همه چی با هم قاطی شده بود سمنو نصفش ریخته بود رو سنگ و نصفش رو فرش
سماق و سرکه و سنجد و سیر و ... خلاصه همه چی پخش و پلا شد
حالم خیلی بد شده بود
میثم هم ناراحت از اتفاقی که افتاده، نمیدونست چی بگه، خلاصه ما سالمون و با هفت سین روی زمین تحویل کردیم (خدا تا آخرش و بخیر بگذرونه
) بعد از تحویل سال هم مشغول تمیز کردن خونه و تکه های ظرفها شدیم، تازه میثم به من میگه من مقصر بودم ولی تو بیشتر چون نصف سینی بیرون بود خورد به من، جالبه ها سینی خورد به آقا 
فرداش هم حرکت کردیم به سمت رشت و تا 4 فروردین میثم رشت بود و بعد برگشت تهران و من و ایلیا موندیم، رشت که بودم گه گداری که فرصت میکردم میومدم نی نی وبلاگ و به دوستای گلم سر میزدم ولی خوب، فرصت نکردم نظر بدم یا مطلب جدید بذارم، ببخشید دیگه 
خبر بعدی اینکه من رشت که بودم سرما خوردم به صورت خیییییییییییییییییییییییلی شدید، با اینکه 6 تا امپول زدم و کلی دارو خوردم هنوزم خوب نشدم 
خبر دیگه اینکه ایلیا رو از شیر گرفتم که تویه فرصت مناسب میام و کامل جریانش و مینویسم 
خبر بعدی اینکه 15 فروردین عروسی هومن پسر دائیم بود که میثم دوباره اومد رشت، خیلی بهمون خوش گذشت و عاااااااااااااااااااااااالی بود 
یکشنبه 18 فروردین برگشتیم تهران (میثم تا 5 شنبه مرخصی داره )، تصمیم داشتیم دوشنبه صبح حرکت کنیم به سمت شیراز (من عااااااااااااااااااااااااااشق شیرازم ) ولی بعد پشیمون شدیم، میثم گفت مسافت طولانیه و ممنکنه ایلیا اذیت بشه
خلاصه تصمیم گرفتیم بریم اصفهان که همون شب که رسیدیم تهران دیدم ایلیا حال نداره همش از چشماش اشک میاد، همون شب تب کرد و صبحش بردیمش دکتر که گفت سرماخوردگی ساده هست و دارو داد و لی تبش اصلا قطع نمیشد و شب تا صبح نمیتونست بخوابه، بچم تا حالا اینجوری مریض نشده بود، از چشم و بینیش شدیدا آب میومد 
خلاصه میثم گفت سه شنبه صبح بریم که باز هم حال ایلیا بدتر شد و سرفه هم به مریضیش اضافه شد و دوبار بردیمش دکتر و دارو و... کلا همه چی کنسل شد
یکم ناراحت شدم اخه این اولین مسافرت 3 نفرمون بود (البته به جز مسافرت های شمال )
ولی خدارو شکر امروز ایلیا خیلی بهتره فقط سرفه هاش زیاده که خدا کنه زودتر خوب بشه 
خبر بعدی اینکه یه عاااااااااااااااااااااااالمه عکس از ایلیا گرفتم که باید حجمشون و کم کنم و در اولین فرصت میام و میذارم 
فعلا دیگه چیزی یادم نمیاد 


اولین پست سال 92
